اینجا یک جا از همه جاست..... <body>
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩

به یاد یه رفیق

دارم از بغض می ترکم....

آخه چرا رفتی؟چرا؟......

آخه مگه تو چند سالت بود...

آخه.....

ای خدااا.....

هنوز اون لبخندی که دیروز چهارشنبه سر صف، برگشتی و تحویلم دادی یادم نرفته...

روز اول مدرسه یادته؟.... من از حواس پرتی فقط بهت دست دادم اما تو بغلم کردی و

رو بوسی کردی باهام...

سال سوم یادته؟...یادته سر یه موضوع بی خود دعوامون شد و من بهت تهمت

زدم... بعدش اومدم و با یه عروسک کوچیک ازت عذر خواهی کردم...و تو هم منو

بخشیدی... وقتی سال بعدش دیدم که همون عروسکو به کیفت آویزون کردی....

نمیدونی چقدر خوشحال شدم و البته شرمنده...

یادته ریزه ی کلاسمون بودی؟... دیروز بعد از اینکه سر صف سلام کردیم...

با خودم گفتم..چقدر قدت بلند شده و خوش هیکل شدی...

اما امروز باید همین هیکلتو زیر یه خروار خاک بذارن... آخه چرا..... دارم خفه

میشم....می خوام سر بذارم بمیرم....

هنوز علت مرگتو نمیدونم....از مدرسه تا خونه رو اصلا نمیدونم چه طور اومدم....

هنوز نمیدونم کجا قراره خاکت کنن....ولی میخوام واسه آخرین بار ببینمت....

سمانه منو به خاطر همه چیز ببخش...اگه سرت داد کشیدم ...

اگه بهت تهمت زدم...اگه یه موقع ندیده گرفتمت...

دلم داره آتیش میگیره....

جیگرم از صبح تا حالا داره میسوزه....

عین دیوونه ها تو مدرسه دور خودم میچرخیدم...

به قرآن صبح که معاون سر صف گفت یکی از بچه های مدرسه حالش خرابه

و تو بیمارستانه، با خوندن ۵ بار  "امن یجیب ..." براش دعا کنید،

هنوز نمیدونستم تو رو میگه...نمیدونستم تو از دیروز تا حالا رو تخت

بیمارستان بیهوش افتادی...

" امن یجیب.." خوندم اما...اگه میدونستم واسه توئه...

ای خدا... فقط میتونم ازت بخوام که خودت هوای رفیقه مارو داشته باشی...

مظلوم بود...همونطوری هم از دنیا رفت..

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



حکیده شده در ۳:٠٥ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.




شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

ایرونی ها...(من ایرانیم)

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که:

آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟

ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن

اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید،

همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان!

هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن،

میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن!

اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها

دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم...

امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه

و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن

و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن

.
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند

و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی،

خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن

تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!


جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره

روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده:

جهنم، بفرمایید؟


جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟


شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه...

این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا!

شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف،

اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!

تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و

آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

جبرئیل جان، من برم ....

اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن


حکیده شده در ٥:۱٢ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.






اینجا یک جا از همه جاست.....