اینجا یک جا از همه جاست..... <body>
پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩

دوباره سلام

....

یه سلام به همه رفیقای گل...البته اگه کسی هنوز هم به این وب سر میزنه...

وب جدیدم و راه انداختم....البته هنوز 2تا پست بیشتر نداره...

زدم تو خط خودنویسی...

حوصله کپی کردن مطلب از وبای دیگرون رو ندارم..

دوس داشتین خوشال میشم سر بزنین...

alonest89.persianblog.ir

 

 


حکیده شده در ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.




یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩

یاسمین واسه همیشه رفت

اینجا یه جا از همه جا، واسه همیشه تخته  شد...

ما دیگه رفتیم....به دلایلی....شخصی نی...

ولی گفتنش هم مهم نی...

ما رفتیم...شاید برگردیم...اما با یه وب دیگه...

اینجا دیگه برام قشنگ نی...

بیشتر از همه دلم واسه کسایی تنگ میشه که این

مدت باهاشون بودم..همسایه هایی توی دنیای مجازی...

که از خیلی  همسایه های دنیای واقعی بهترن...

از خیلی رفقای دنیای واقعی...

دلم واسه رفیقایی تنگ میشه که تو این مدت تنهام نذاشتن و

همیشه پایه ی ثابت حرفام بودن...

دلم برا همتون تنگ میشه...

واسه سایه سپید عزیزم که امسال ماه رمضونمو

یه ماه رمضون بیاد موندنی برام قرار داد

و شاید هرگز تکرار نشه...

سحرناز بهشهریه نازنینم....

هلیاh7 مهربون و با معرفتم که همیشه بودو خیلی دوسش دارم...

ساحل(در گذرگاه کوچ) که همیشه با رفتن به وبش یه

حس عاطفی قشنگی بهم دست داده...آقای اسماعیل

که اگرچه چندوقتی هست بای بای گفته با نت ..

مهرانه عزیزم....

ساناز گلم که جزو اولین رفیقای وبیم بود و

دلم براش خیلی تنگ میشه...

 داداش عاشق دلشکسته عزیزم که با سن کمی که داشت

خیلی زود خودشو تو دلم جا کرد..

شاهین شرق عزیزم که همیشه مطالب وبشو از اول تا آخر

خوندم و اگه نظر نذاشتم دلیل بر نظر نداشتن نبود.....

نادیای گلم... امیرحسام عزیز...

داداش داریوش عزیزم که تازه پایه ی داستانای قشنگ و

جذابش شده بودم...

مسعودعزیز...امیرحسین عزیز....K24u...سعید بی کس عزیز...

زهرا و فهیمه ی نازنینم....سارا جیگر خودم...

مریم روشنی عزیزم....بز کوهی عزیزم که خیلی وقته

نمیدونم کجاست...داوود عزیز...کربلایی 110 استاد عزیزم...

بابایی انصاری عزیزم که همیشه این ذوق و نشاطش واسم

سرمشق بوده. و ورود آزاد عزیز 

و

خودش میدونه کیه...

جایی واسه نوشتنه اسمش پیدا نکردم...ارزشش بالاتر از همه چیه...

"م" عزیزم جات همیشه تو ذهن و قلبم هست....واسه همیشه..

خداحافظ

 


حکیده شده در ٤:٥٢ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.




جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩

روزمون مبارک..

معصومه، یعنی قداست مریم و عصمت فاطمه و ادامه قصه غصه‏های زینب

در جست‏وجوی برادر.

تولدت مبارک ...


butterfly


حکیده شده در ۸:٤۸ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.




جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩

لبخند بزن...زندگی همینه

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .

با اینکه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،

دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر که شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد

یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود .

با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید ،

با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به

طرف منزل در حرکت بود ،ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ،

او می ایستاد ، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد

و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.

زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند ،

شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید :

" چکار می کنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"


حکیده شده در ٧:٥۳ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.




پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩

به یاد یه رفیق

دارم از بغض می ترکم....

آخه چرا رفتی؟چرا؟......

آخه مگه تو چند سالت بود...

آخه.....

ای خدااا.....

هنوز اون لبخندی که دیروز چهارشنبه سر صف، برگشتی و تحویلم دادی یادم نرفته...

روز اول مدرسه یادته؟.... من از حواس پرتی فقط بهت دست دادم اما تو بغلم کردی و

رو بوسی کردی باهام...

سال سوم یادته؟...یادته سر یه موضوع بی خود دعوامون شد و من بهت تهمت

زدم... بعدش اومدم و با یه عروسک کوچیک ازت عذر خواهی کردم...و تو هم منو

بخشیدی... وقتی سال بعدش دیدم که همون عروسکو به کیفت آویزون کردی....

نمیدونی چقدر خوشحال شدم و البته شرمنده...

یادته ریزه ی کلاسمون بودی؟... دیروز بعد از اینکه سر صف سلام کردیم...

با خودم گفتم..چقدر قدت بلند شده و خوش هیکل شدی...

اما امروز باید همین هیکلتو زیر یه خروار خاک بذارن... آخه چرا..... دارم خفه

میشم....می خوام سر بذارم بمیرم....

هنوز علت مرگتو نمیدونم....از مدرسه تا خونه رو اصلا نمیدونم چه طور اومدم....

هنوز نمیدونم کجا قراره خاکت کنن....ولی میخوام واسه آخرین بار ببینمت....

سمانه منو به خاطر همه چیز ببخش...اگه سرت داد کشیدم ...

اگه بهت تهمت زدم...اگه یه موقع ندیده گرفتمت...

دلم داره آتیش میگیره....

جیگرم از صبح تا حالا داره میسوزه....

عین دیوونه ها تو مدرسه دور خودم میچرخیدم...

به قرآن صبح که معاون سر صف گفت یکی از بچه های مدرسه حالش خرابه

و تو بیمارستانه، با خوندن ۵ بار  "امن یجیب ..." براش دعا کنید،

هنوز نمیدونستم تو رو میگه...نمیدونستم تو از دیروز تا حالا رو تخت

بیمارستان بیهوش افتادی...

" امن یجیب.." خوندم اما...اگه میدونستم واسه توئه...

ای خدا... فقط میتونم ازت بخوام که خودت هوای رفیقه مارو داشته باشی...

مظلوم بود...همونطوری هم از دنیا رفت..

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



حکیده شده در ۳:٠٥ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.




شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

ایرونی ها...(من ایرانیم)

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که:

آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟

ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن

اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید،

همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان!

هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن،

میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن!

اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها

دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم...

امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه

و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن

و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن

.
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند

و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی،

خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن

تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!


جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره

روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده:

جهنم، بفرمایید؟


جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟


شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه...

این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا!

شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف،

اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!

تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و

آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

جبرئیل جان، من برم ....

اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن


حکیده شده در ٥:۱٢ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.




سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

...

می خوام داد بزنم..........می خوام داد بزنم تا حداقل شاید یکی بگه چرا....هرچند نمیدونم تو جوابش باید چی بگم.....چی بگم؟...از کجا بگم؟....

کاش می فهمید که اگه هرکاری می کنم فقط برای خودشه ...اگه هرچی می گم خدا شاهده که هیچ سودی برای خودم نداره.....

چرا نمی فهمه؟...چرا نمی فهمن؟....

براش دعا کردم...شنیدی خدا؟....

.

.

.

بی خی....کاش پیشم بودی...اونوقت بهت می فهموندم که چقدر...

 


حکیده شده در ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | یاسمین ()تا ایول.




دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

گور خودتونو با این کار کندید.....

اهانت جنون‌آمیز و نفرت‌انگیز و مُشمئزکننده به

قرآن مجید در کشور آمریکا که در سایه‌ی امنیت

پلیسی آن کشور اتفاق افتاد، حادثه‌ی تلخ و بزرگی

است که نمی‌توان آن را تنها در حدّ یک حرکت ابلهانه

از سوی چند عنصر بی‌ارزش و مزدور به حساب آورد.

این یک اقدام محاسبه‌شده از سوی مراکزی است

که از سال‌ها پیش به این طرف، سیاست اسلام‌هراسی

و اسلام‌ستیزی را در دستور کار خود قرار داده و با صدها

شیوه و هزاران ابزار تبلیغاتی و عملیاتی، به مبارزه با

اسلام و قرآن پرداخته‌اند....

«امام خامنه ای 22/شهریور/89»

==>>دیدن این پوستر ها زیاد وقت گیر نی....

به ادامه مطلب(رفیق من باس بگم....) مراجعه کنید...


رفیق من باس بگم ادامش اینجاس؟!

حکیده شده در ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | یاسمین ()تا ایول.






اینجا یک جا از همه جاست.....